آنه مارى شيمل ( مترجم : فرامرز نجد سميعى )

28

در قلمروى خانان مغول ( فارسى )

كرد . در جاده‌ها امنيت حاكم بود ، تبهكاران به سختى مجازات مىشدند و بدائونى « 1 » ، مطمئنا بىطرفانه ، شر شاه را تحسين بسيار مىكند . با اين وصف در حكومت شر شاه و پسرش اسلام شاه ، فرقهء مهدوى بدون ترحم تحت تعقيب بود . به هر حال شر شاه در سال 1542 در نتيجهء انفجار باروت درگذشت و پسرش حكومت را به دست گرفت . پسران بابر در سرزمين پخش شدند ؛ هيندال ، موات ، ( نزديك دهلى ) ، كامران ، پنجاب ، و عسگرى سنبهال را گرفتند ؛ ميرزا سليمان پسر عموى آنها در بدخشان بود ؛ ولى همايون از دست برادرانش و شر شاه به سند گريخت . او سهوان در پايين دست ايندوس را بدون موفقيت براى هفت ماه محاصره كرد . گرسنگى موقعيت را سخت‌تر مىكرد ؛ دوستانش او را به حال خود رها كردند . گروه كوچك وفادار به او ، به اضافهء زنها ماه‌ها بين سند و راجاستهان سرگردان بودند . به هر حال او هنگام اقامت در سند عشق جديدى نيز پيدا كرد ؛ او حميدهء 14 ساله با اصل و نسبى ايرانى بود كه براى او در 15 اكتبر 1542 پسرش اكبر را در عمر كوت به دنيا آورد . به طورى كه آفتابه‌چى تعريف مىكند در موقع تولدش ، پدر مغرور مشك افشانى مىكند ، تا عطر نوزاد زمانى دنيا را فراگيرد . به هر صورت سرگردانيهاى فرمانرواى بىسرزمين ادامه يافت و دشوارتر شد . قصد رفتن به قندهار بود كه هيندال آن را گرفته و به عسگرى برادرش داده بود . بدين ترتيب راه كوهستان در پيش گرفته شد . جايى كه آن چنان سرد بود ، كه به گفتهء جوهر آفتابه‌چى « سوپى كه از ديگ به بشقاب كشيده مىشد ، بلافاصله يخ مىبست » . ( 2 ) گلبدن مشكلات گروه همايون را با شترهايى كه در اختيارشان گذاشته شده بودند ، اين چنين توصيف مىكند : « در واقع شترهايى كه در هفت نسل ، بلكه هفتاد نسل ، نه شهرى و نه بارى و نه انسانى را ديده بودند . . . هر شترى كه سوارش مىشدى ، سوارش را فورا به زمين پرت مىكرد و راه جنگل را پيش مىگرفت . هر شتر باركشى ، وقتى صداى سم اسبها را مىشنيد ، جست و خيز مىكرد و بارش را فرومىريخت و به جنگل مىگريخت . و اگر بار طورى محكم بسته شده بود كه آن را نمىتوانست با جست و خيز پرت كند ، آن را با خود مىبرد و به سوى جنگل مىدويد . وقتى كه فرمانروا عازم كابل گرديد ، سفر اين چنين آغاز شد . . . اما زمانى كه درهء ايندوس پشت‌سر گذاشته شد ، وضع بايد از اين هم بدتر مىشد : آنها تمام شب را در برف بودند و نه هيزمى وجود داشت و نه چيزى براى خوردن . آنها بسيار گرسنه و ضعيف شده بودند . شاه دستور داد تا اسبى را بكشند . ديگى براى پخت وجود

--> ( 1 ) . Badauni .